تبليغاتX
...........نیمه گم شده ام...........


...........نیمه گم شده ام...........

درد و دل
نوشته های من
همراهان فاطيما
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا

                             

                                             دلم براي آغوشت تنگ است

 

مي دانيد لذت بخش ترين اختلاف در دنيا بر سر چيست ؟

مي گويم :

اينكه چه كسي ديگري را بيشتر دوست مي دارد شرط بنديهاي عاشقانه بر سر دوست داشتن بيشتر با كلي شور و اشتياق و سوال كردن اينكه تو بيشتر دوستم داري يا من و لذت بي پاسخ ماندنش كه به دنيايي مي ارزد اختلاف سر دل تنگي هاي بيشتر سر دلواپسي هاي بيشتر سر عشق سر انتظار

سلام يوسفم سلام مهربانم سلام عزيزترينم دلم براي آغوشت تنگ شده ،آغوشي كه هيچ وقت نتوانستم در آن جاي گيرم افسوس و هزاران مرتبه افسوس آه و هزاران بار آه ،باز هم شب و بي خوابي حفره بزرگي در دلم هست كه روز به روز بزرگ و بزرگتر مي شود حفره اي كه اگر تما دل تنگيهاي دنيا را در آن بريزي باز هم پر نمي شود حفره اي كه اگر تمام غم بشريت را در آن جمع كني باز هم جا هست من امشب به اندازه تمام غم بشريت دلتنگ و غمگينم و با دلي كه هر چه شكستگي را از رو برده باشد سازم را كوك مي كنم تا بنوازم آنچه را كه حقيقت است حقيقتي بزرگ و تلخ، اما انگار سازم كوك نمي شود و با من راه نمي آيد، امشب در گير و دار اين سكوت شبانه دلم مي خواهد بر بلندترين بام دنيا باشم و چنان فرياد زنم تا همه اين سكوت بلغزد و بشكند وقتي آرامش ديگران را مي بينم دلم مي گيرد خوشا به حالشان چه آرام مي خوابند كاش شبي دور از اين آشوب مي خوابيدم آغوشم هميشه بستر دواپسي بوده، دلواپس روزهايي كه از پي هم مي آيند و مي روند و باز هم از تو خبري نمي آيد امشب را دوباره سراغ مي و پياله مي روم شايد كه فراموش كنم مي خواهم خرمن خرمن دلتنگي را با چوب كبريت آتش بزنم هر چه خستگي و دلواپسي را در خرمن بريزم هاي هاي ضجه زنم و بگريم و از خدا بخواهم كمي آرامشم دهد اما افسوس كه اين خستگي هميشه با من است مگر مي توانم فراموش كنم چه بر سرم آمد مگر مي توانم عطر نفسهاي يوسفم را از ياد ببرم كه تمام سند پاك بودن زندگي من فقط عطر نفسهاي يوسف بود،  آه يوسف يوسف يوسف يوسف با من چه كردي تو.....................

يوسف جان نمي دانم چرا دارم اين ها را برايت مي نويسم شايد دل تنگي هاي چند ساله ام كه انباشته و ته نشين شده اند وادارم مي كنند و كار دست سپيدي كاغذ مي دهند هميشه فكر مي كنم تو قاضي هستي و من متهم خدا هم شاهدي ست كه آن بالا بالا ها نشسته، اين يادت باشد كه تو از آن همسفرهايي بودي كه درست در شروع و آغاز سفر تقدير را بهانه كردي و رفتي و شهامت اين را هم نداشتي كه علت رفتنت را بگويي و به زبان بياوري و مرا وادار به سكوت كردي بخدا كه به سختي قسم مي خورم و به سختي با اشك مي نويسم خوب مي دانم كه به روزگار نمي توان خورده گرفت اما به تو چرا گيريم كه روزگار توانايي دور نگه داشتن ما را داشته باشد اما تكليف دلهايمان كه ديگر دست او نيست دست خودمان است تو هميشه باعث شدي كه من تسليم معامله دل و ديده شوم به خدا كه عشق دارد زير بي اعتنايي تو بزرگ مي شود هنوز هم باور نداري كه من يك فرق بزرگ و عجيب با همه آدمهاي آمده و نيامده دارم !!!!

خوشا به حالت خوشا به حال دل بي دل واپست تو هنوز چشم به راه نبوده اي هنوز چشم به راهي نكشيده اي تا بفهمي نگراني بد دردي ست تا بداني چشم انتظاري بد رنجي ست اين تو بودي كه قانون جدايي را تصويب كردي جدايي اولش قانون نبود تو اجرايش كردي

كاش اينجا بودي كاش بر بالين بيمارم بودي كاش بودي تا دست بر پيشاني هميشه تب دارم گذاري و حس كني اين گرمي و داغي را كاش بودي تا با هم نگران داغهايي باشيم كه بر دل شقايقها ابدي شده اند بيا تا در عين اسارت رها باشيم و در عين رهايي مبتلا من مي گويم براي آنكه اول ببازي و بعد بسازي فرصت نيست تنها براي شناختن اندكي فرصت است پس ميان فراق و اشتياق بايد يكي را برگزيد، من آموختم كه اگر كسي فكري دلي مشغول كس ديگري باشد شب و روز، ماه و خورشيد نمي شناسد آموختم اگر كسي عاشقانه دلتنگ ديگري باشد آمدن و نيامدنش اندك لرزشي در نقطه اي از دل عاشقش نمي اندازد و اگر اهل ماندن باشد نيازي به سفارش نيست من خيلي چيزها را آموختم

اما مي خواهم كه برگردي مي خواهم كه بيايي

خلاصه اش كنم اين بار از آن بارها بود كه دلم دلش خواست اينگونه بنويسد و من هم نوشتم

و .................................................

هيچ ...............................................................

بگذريم كه گذشت زيباترين است

.

.

.

اي كاش آن چشمان روشنت كمي هواي مرا داشت ، همين و ديگر هيچ

به قلم لرزان و خسته ی فاطیما

                                                      

 


نويسنده: فاطيما مورخ: 88/07/11
|+|

                                          

                         عشق معامله بدی ست 

 امروز عاشقی کمی دشوار است همه چیز رنگ و روی هوس را دارد غرور حرف اول را می زند من به هر عابر غریبه یا آشنایی خواهم گفت که آدمهای آمده و نیمامده این دنیا کم کم در کارنامه خود مهر مردودی نزده اند امتحانها باید گرفت و داد من امروز تمام قصه هایی که تلخ است و حقیقت دارد را باور دارم که در آن صحبت از امروز آمده ی عاشقی و فردای نیامده ی فارقی ست یوسف جان مثل نسیم آمدی و ملایم تر از نسیم رفتی تو با عطر و عشقت دست نخورده ترین شیشه های دوردست رویاهای دلم را لرزاندی از همان روز برفی و سرد که رفتی همه مرا به جرم برتری احساس بر عقل متهمم کردند و به پای میز محاکمه کشاندنم حکم صادر کردند بریدند دوختند و آخر سر هم مهر مردودی پای دفتر زندگی ام زدند راستی برای چه به چه جرم سنگینی مگر عاشقی مردودی ست شما بگویید من مردودم یا که پیروز ؟

نمی دانم چرا همه چیز اولش خوب است چرا که هیچ چیز را نه می دانی و نه می فهمی و اگر بدانی چقدر بد است چقدر دانستن بد است هرگز دلت نمی خواهد بزرگ شوی تا بدانی و بیشتر بفهمی همه چیز اولش خوب است آشنایی اولش خوب است دوست داشتن اولش خوب است عشق اولش خوب است آن لحظه زمین خوردنم در فصل زمستان و در آن روز برفی و سرد که عاشقی ام در تقویم روزگار رقم خورد جزو ناب ترین لحظات زندگی ام بود و بعد از آن دیگر لحظه خوبی رقم نخورد لحظه نابی ندیدم و این است که می گویم همه چیز اولش خوب است ، یوسفم مهربانم هر شب با نوشته های آشفته ام دست روی نقطه ابتدای عشق می گذارم و با خاطره آن لحظات که نمی دانم یادت هست یا نه اجازه یک عمر تحمل می گیرم تمام تمنای آمدنت بودنت و ماندنت به خاطر تولدی ست که نه روز تولد من است و نه روز تولد تو بلکه روز شکفتن عشق میان من و تو بود شاید هم روز رفتن و جدایی ات از تخت بیمارم ، دیروز عاشقیمان چقدر از عشقت مست بودم چون بودی اما امروز عاشقی ام درد و رنج نبودنت گاه گاهی این مستی و شیدایی را از من می گیرد و جایش ناامیدی و یاس را ارزانی ام می دارد و این همان احساسی ست که با رفتنت تمام دردها و رنجها و تمام سرزنشها در وجودم حکم می راند و فرمان روایی می کند این بار حرف حرف من است ، من دری را که با کلید آن این چندین سال تو را شناختم هرگز نخواهم بست حتی اگر تمام عاقلان و روشنفکران دنیا مرا به جرم راندن تحمل از پنجره تفکر پای میز محاکمه بکشانند درست مانند سقراط که کشاندنش پای میز محاکمه جام شوکرانش دادند فقط چون بیشتر می دانست او خوب می دانست که هیچ نمی داند و من بعد از این همه سال خوب می دانم که هیچ نمی دانم ، یوسفم به جرات بگویم که خیلی پررنگتر از گذشته دوستت می دارم و تمنایت می کنم من مدتهاست که هر چه می گذرد از بی اعتنایی تقدیر کمتر احساس یاس دارم چون یقین دارم که بر می گردی جایی خوانده ام که دردناکتر از بیماری عشق را هیچ حکیمی به چشم ندیده است و انسان اگر دچار هر درد و سختی که باشد درد عشق بر تمام دردهای روزگار برتری دارد گفتند شنیدیم اما ما بگذریم ..................................

و من می گذرم آسانتر از نسیم آری می گذرم و تو را می بخشم از تو می گذرم هر چند که تمام دردها را تو ارزانی ام داشتی بهتر می دانم و آسان پیش بینی می کنم که بعد از رفتنم هر کس نوشته هایم را اینگونه می خواند : چند سطری می خواند و آشفته می شود و چند روز اجازه تحمل می گیرد از بس درد و رنجم هویداست از بس دربه دری هایم آشناست از بس نوشته هایم تا عمق وجود را می سوزاند و من با چند پرسش و یک تو را به خدا اجازه بخشش می خواهم از کسانی که امان نامه هایم را می خوانند تمام حرفهایم را با این دل شکسته و دربه در تقدیم باد کرده و دوباره برای ثانیه ای راهی دیار فراموشی می شوم و در آخر سر هم یک پرسش و یک جواب رها می کنم خودم را لب بر پیاله می گذارم چشمانم خمار می شوند و آرام سرم بر بالین می آید و حادثه عاشقی ام مدام برایم تکرا می شود و می بینم تو را

یوسفم، تو را به جان آن خوشبختی که به قول خودت مضمون دعاهای پنهان توست یک بار فقط یک بار در خلوت آن شبهایی که خوابت نمی برد برای این رفتنت و برای این تقدیر پاسخی برایم پیدا کن براستی که تقدیر چه قاضی دور از عدالتی ست که همیشه صلاح می داند بعضی ها با گذشته هایشان زندگی کنند و بعضی ها هم به آینده ای که ممکن است هرگز به آن نرسند دل خوش دارند من از تقدیر هرگز عدالت ندیدم من هر چه نگاه می کنم گذشته ها زیباترند همیشه با خود می گویم نیمی از عشق به شهامت گفتن آن است و نیم دیگرش به شهامت اعتراف برای بیان دلایل نگفتنش و چه زیباست که انسان چشمش را حتی بدون آنکه عاشق کسی باشد و دلش برای کسی تنگ شود خیس کند خیلی راحت اعترافش را روی برگ سفید کاغذ بنویسد افسوس که ما همگی آمدنمان را جار می زنیم و رفتنمان را پنهان می کنیم اما یوسفم مهربانم من و تو اینگونه نبودیم در اعتراف عشق شهامت داشتیم دوست داشتن را به زبان آوردیم تا که در حال هم خیانت نکرده باشیم من و تو اعتراف کردیم و در مستی و شوریدگی و شیدایی غرق شدیم من و تو مثل دیگران نبودیم در آن مدت کم عاشقی خبری از هوس نبود بخدا قسم که عشق معامله بدی ست که در آن زندگی ات را همه چیزت را هستی ات را وجودت را می بخشی و آخر سر هم جانت را می گیرند تا خلاصت کنند اما دریغ از چرعه ای رهایی راستی چه باید کرد ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

حرف از تمام کردن نیست حرف از علت تمام شدن است حرف از پایان دادن نیست حرف از علت پایان دادن است حرف از من است از عمر من از سالهای رفته ام از جوانی ام حرف از کسی ست که دچار شد دچار عشقی که با تمام عشق ها فرق دارد ..................................

به قلم فاطیما نیمه های رفته شب

و به قولی :

                دچار یعنی عاشق

                        و چه زیباست وقتی ماهی تنها دچار آبی بیکران دریا شود

                                                  این است عشق بدانید

 

                                      ادامه مطلب را حتما حتما بخوانید :

 


ادامه مطلب

نويسنده: فاطيما مورخ: 88/06/04
|+|
  

                                  قرار نبود اینگونه شود .................. 

هوای دم گرفته ای دارد اینجا انگار فضای اتاقم را مه گرفته باشد پنجره را باز می کنم سطح شهر را هم گرد و غبار پوشانده احساس خفگی دارم درونم فوران آتش است مشتی آب بر سر و صورتم می زنم اما نه گویا خودم را فریب داده باشم این گرما و خفگی این آتش این غوغای درونم از جای دیگری ست من نمیدانم علت و معلول این فرمول هزار مجهولی که هنوز نتوانسته ام حتی یکی از مجهولاتش را حل کنم چیست اینکه چرا اینگونه عاشق شدم اینکه چرا من انتخاب شدم برای کشیدن کوله باری به این سنگینی تنها خدا می داند که چقدر این کوله بار سنگین است و تنها خدا می داند که خمیدگی شانه هایم برای چیست شانه های لرزان و خسته ام سالهاست که به علامت نمیدانم بالاست و انگار که حالا حالا ها خیال پایین آمدن را ندارند هراسی نیست من که دل و دیده سپردم به طوفان بلا

سلام یوسف جان سلام مهربانم فدای عطر نفسهایت فدای آن مستی و شوریدگی که در چشمانت موج می زد بگذار این بار درد و دل نکنم می خواهم شکوه کنم می خواهم گلایه کنم پس گوش کن :

از بهار برایت بگویم ! که تمام برگهایش برای تو و به خاطر تو سبز شدند و می شوند

از تابستان بگویم ! وقتی دیگر آه و گرما هم یخ دستانم را تکانی نمی دهد

از پاییز بگویم ! که همیشه یک عالمه برگ هنوز پایین نیامده برای خاطر تو خودکشی کردند و می کنند

از زمستان بگویم ! آه گفتم زمستان ، بارها و بارها می گویم زمستان و ضجه میزنم می گویم زمستان و های های می گریم می گویم زمستان و مرثیه زنجیر می کنم می گویم آن روز برفی می گویم حادثه عشق و آتش می گیرم و خاکستر می شوم

از بهانه بگویم ! یوسفم مهربانم مهرگانم همه نفس برای زنده ماندنم تو همه بهانه مرا گرفتی و همه بهانه من بودن با توست آمدن توست همه بهانه من ریختن هوایی در نفس توست عطر نفسهایت را چه خوب به یاد دارم هنوز بعد از گذشت این همه سال برایم تازست تازه و بهاری مثل شکفتن اولین غنچه در بهار

چه حرفی ! وقتی به چشمانم زل زدی تمام حرفهایت را یکی یکی مثل دیکته انگار که من بچه کلاس اول باشم و سرم نشود که تو چه می گویی به زبان آوردی و تصمیم رفتنت را روی سطر سطر صفحه وجودم نوشتی و من اشک چکاندم مرثیه کردم و خواندم گفتی باید بروی گفتی رفتن دست تو نیست تقدیر چنین می گوید تقدیر را بهانه کردی و من گردن نهادم به این تقدیر سرد و تلخ

چه تولدی ! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر ناز سو سوی چشمانت سوزاندی و من سوگوار ابدی 7 بهمن ماه روز تولدم هستم یکی از سخت ترین روزهای زندگیم که دقایقش را ذره ذره سر می برم که نیستی تا تولدم را تبریک گویی

چه بخششی ! من که هر چه داشتم و نداشتم درنگ نکرده و هدیه کردم تمام شادابی ام را تمام شور و شیدایی ام را تمام آرزوهایم را به پای این تمنا دادم خودم را دلم را وجودم را ذره ذره ام را همه خودم را بخشیدم به یک بوسه تو بوسه ات بر دستانم بوسه ات بر پیشانی ام که هنوز جای لبهایت را بر پیشانی ام حس می کنم چشمهایم را دادم از  گریه های شبانه بگویم که سوی چشمانم را گرفت و باور کن که هر دو چشمم را می دهم تا بیایی

چه دوست داشتنی ! وقتی گه گاهی حس می کنم حتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری که خیلی زود بار سفرت را بستی تقدیر را بهانه کردی و رفتی و من غصه ام گرفت و شدم دربه دری آواره و دیوانه شدم زلیخا که هر کس بیاید و سرزنشم کند

چه نامه ای ! با خود می گویم کاش از تو نشانی داشتم تا برایت نامه بنویسم اما افسوس شاید که نخوانده آنها را مثل سبزه های سفره هفت سین  به آب روان می سپردی خیالی نیست ملالی نیست آن وقت حداقل خیالم راحت بود که در آن سوی رود نمی دانم کجا  کسی با خواندن نوشته هایم به زندگی باز می گردد شاید هم نوشتن نامه بهانه است بهانه ای برای عشق من امشب در این هوای شرجی برایت می نویسم تمام مجهولات را یکی یکی می نویسم و در حیرتش می مانم چرا همیشه یک دلیل برای آمدن داریم و هزاران دلیل برای نیامدن یک دلیل را می گویند تقدیر است و اما صد ها دلیل برای تاخیر  آه که دل سنگ تو هم عالمی دارد یوسفم خوشا به حال دوستانت خوشا به حال نزدیکانت خوشا به حال کسانی که تو را می بینند به آنها بگو که با من چه کردی بگو چه بر سرم آوردی بگو که نیامده رفتی و آهنگ رفتنت را نت به نت ملودی کردی بر صفحه روزگار نوشتی و باد همه جا آن را پخش کرد و مرا رسوای عالم کرد بگو که تقدیر را بهانه کردی بگو که دربه درم کردی بگو که آواره ام کردی بگو که چقدر عاطفه داری بگو چقدر دل رحم هستی نه نه نه این تعریف نیست تکلیف است بگذار همه بدانند بگذار همه تو را بشناسند بگذار بدانند با من چه کردی بگذار بدانند عشق چیست بگذار حداقل الفبای عشق را بدانند بگذار آسمان زندگی فاطیما را که همیشه ابر پوشانده است آن را ببینند

گفتم آسمان !  راستی چرا همیشه فکر می کنیم آسمان فقط باید به حال تنهایی ما اشک بریزد مگر آسمان به این بزرگی نباید خودش صاحب غم و غصه باشد هیچ از خودمان پرسیده ایم چرا گنبد آسمان خم است چرا کسی از خودش نمی پرسد چرا یک شب نرویم سراغ حال و هوای آسمان تا ببینیم که او کی و کجا چه کسی را گم کرده است و قامت بلندش زیر بار منت کدامین چشم و دیده شکسته شده هیچ می دانید که آسمان عاشق دریاست او هر روز دریا را می بیند اما افسوس هیچ گاه نمی تواند به وصال معشوقش برسد قصه این دو چیزی شبیه ماه و خورشید است راستی می دانید اگر قرار بود ماه و خورشید به هم برسند میلیاردها قلب می بایست قربانی در آغوش کشیدن این دو معشوق می شد آنها می سوزند تا ما نسوزیم می دانم این نوشته ها توجیه به تاخیر انداختن دیدار است . یوسفم قرار بود من و تو حداقل مثل دیگر عاشق و معشوق ها نباشیم و من مانده ام در حیرت این جمله تکراری اینکه همیشه خواستم اولین خاطره ها محض خاطر غصه ها و دردها نباشد نه نه نه قبول نیست تو خودت ناگفته به من فهماندی که لذت رفتن از به خاطر من ماندن بهتر است و من هم شاید تحمل دیدن کسی که در عین به دوش کشیدن غصه هایش باید غم دیگران را هم از آمدن تا رفتن بدرقه کند را ندارم اینها همه بهانه بود بهانه ای با حس عاشقانه و قبول کن به دلیلی قانع کننده ترین دلیل دنیاست قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد گنجشکهای بی پناه حس او را با تیر و کمان عادت نشانه بگیرد قرار نبود کسی با رفتن به هوای شکستن دل دیگری بماند قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد قرار نبود تاخیر کنی قرار نبود دیر کنی قرار نبود من پیر جوانی ام شوم قرار نبود فاصله باشد گفتم فاصله چقدر از این کلمه متنفرم قرار نبود دیوانگان برای شکستن دیوانگی زنجیر طلب کنند قرار نبود ماشین زمان طفل بی گناه دامان دو عاشق را زیر کند قرار نبود قرار نبود قرار نبود قرار نبود قرار نبود .............................

اما تو با رفتنت ! ................مهر مجهول بر پیشانی ام زدی تو با رفتنت مرا وادار به روزه سکوت کردی

و قرار تنها بوی قراری بود برای برقراری من و تو

 

خیالی نیست

               هراسی نیست

                                 بیمی نیست

                                                من که صادقانه دل و دیده سپردم به طوفان بلا

 

                                                         فاطیما

 


نويسنده: فاطيما مورخ: 88/05/19
|+|

                           

                                           چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم 

نمی دانم شاید که همیشه حق با سکوت است که اینگونه صدا در گلو می ماند و می شکند سکوت همیشه خوب نیست گاهی باید فریاد زد داد زد بلند گریست ضجه زد چرا که سکوت خفه ات می کند گاهی دلم هوای سرودن و نوشتن را نمی کند و دلم دلش می خواهد که فریاد زند هوار کشد بلند اشک بریزد اما جبر زمانه این اجازه را نمی دهد پس به ناچار فریاد در گلو می ماند صدا خفه می شود می شکند و اشک آهسته گونه ها را خیس و لبها را مهمان می کند اینگونه است که دلم به دلش می گوید قلمت را بردار و بنویس و این بار هم قلم را بر می دارم و اینگونه می نویسم :

باز هم بغض،بغضهای  گره خورده بغضهای ترک خورده گریه های عقده گشا دلواپسی مدام های های غریبانه دلم چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم، مهرگانم مهربانم یوسفم من همه شمع های دنیا را نظر آمدنت کرده ام آنها باید عادت کنند به سوختن در ابدیت من هر شب با عطر نفسهایت وضو می گیرم و به اشتیاق طلوعی دوباره که بیاید و تو را ببینم قلم دست گرفته و می نوسم شاید که آرام و قرار گیرم من از تمام ثانیه ها یی که قرار است از راه برسند بی ریا و بی تکلف می نویسم از تمام لحظاتی که چون رعد می آیند و با عجله می روند و من آرام و آهسته پیر جوانی ام می شوم از تمام دقایقی که هجوم سبز یادت را در وجودم زنده نگه می دارد از غروبهایی که دلم را به آتش روانه کرده و خاکستر می کند از شبهایی که با خواب میانه ای نداشته و با نوشتن سپری می شوند و به امید طلوعی که بیاید و از تو کسی جایی برایم خبری بیاورد من از روزهایی می نویسم که بیم غروبش را دارم که نکند غروب شود و تو نیایی زندگی سراسر سردم اینگونه می گذرد هر چه می کنم دلم به هوایی خوش نیست بی تو هیچ چیزی برایم رنگ و رویی ندارد به گذشته نگاه می کنم بی اختیار لبخند تلخی را روانه لبهای خشکیده ام می کنم به تمام آن روزها و شبهایی که از مجاور من گذشتند و همیشه یاد و عشقت در سطر سطر صفحه سرنوشتم هویدا بوده و هست و خواهد بود جز مرگ چه چیزی یا چه کسی می تواند عطرت را از زندگی ام برچیند آه که گزافه گفتم که حتی مرگ هم نخواهد توانست این کار را بکند می گویند در آن دنیا وصال خیلی به مراتب آسان است و ببین که چگونه ام که حتی دل خوش کرده ام اگر هم این دنیا تو را دیگر ندیدم در آن دنیا ببینمت چه دردی بالاتر از این چه ضجری بدتر از این که حتی دل به آن دنیا هم خوش داری حکایت تلخ و غریبی ست سرشت فاطیما ...........................

جای رد پایت در کوچه پس کوچه های شهر دلم خالی ست آن خیابان خلوت آن چاله آن روز برفی و آن سوز و سرما را یادت هست کسی چه می دانست که یک چاله روزگار را بر فاطیما تلخ می کند انگار که روزی جایی کسی این چاله را کند و خوب می دانست قرار است آینده در همین نقطه اتفاقی رخ دهد ، جای رد پایت اینجا خالی ست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

چه مشتاق دل سپردم به تو به انتظارت نشستم و آتش این اشتیاق را کسی نخواهد توانست که خاموش و خاکستر کند من اگر خود خاموش شوم اگر خود خاکستر شوم تمنای تو بیشترو بیشتر خواهد شد تمنا و اشتیاقی که حتی آن دست نخورده ترین شیشه های دلم را لرزاند عطرت هنوز برایم تازه ست درست مثل اولین بارش باران در فصل پاییز که وقتی می بارد مستانه دستانت را زیر باران می بری و اولین قطره در دستانت می ریزد و تو مواظبی و تلاش می کنی که قطره نریزد یاد و عشق و عطرت برایم همیشه مثل اولین بارش باران در فصل پاییز است

با خود چه کرده ای فاطیما !!!

شده ای زلیخای دوم شاید هم که زلیخا پیش تو درس عشق آموخته باشد و خودت بی خبری نه دیگر توانی برایت مانده و نه سوی چشمی هر چه هست تظاهر است و دیگر هیچ ......................

سوی چشمانت را درست هشت سال است که از دست داده ای و آن چشمان سیاه و زیبایت از پشت عینک دیگر جلایی ندارد چشمانی با دو رنگ متفاوت عجیب است همه می گفتند چشمان فاطیما چرا رنگش مانند هم نیست چرا متفاوت است و اینک تو مثل زلیخا دربه دری چشم دوخته ای که کسی از جایی خبری از یوسف برایت بیاورد مثل زلیخا شده ای همه مسخره ات می کنند همه به تو می خندند همه سرزنشت می کنند همه فریبت می دهند که از یوسف خبری دارند پیر جوانی ات شده ای خوب می دانم آخرش هم بینایی ات را از دست خواهی داد و ای کاش آخر و عاقبتت مثل زلیخا شود یوسفت را ببینی حتی اگر به وصالش نرسی با خود چه کرده ای تو مگر نمی بینی دنیا با چه سرعتی می تازد و به جلو می رود مگر نمی بینی این همه تغییر و تحول و دگرگونی را مگر نمی بینی چگونه هر چیزی بعد از مدتی جای خود را تغییر داده و به دیگری می سپارد و چگونه است که تو هنوز اندر خم آن خیابان خلوت ماندی و تغییر نکردی ماندی و دیگر تغییر فصل ها را ندیدی ماندی و دیگر تقویم زندگی ات ورق نخورد ماندی و تمام شور و نشاط و شادابی ات را به پای عطر نفسهای یوسفت دادی ماندی و قلم دست گرفتی و آنقدر از عشق و دوری و وصال نوشتی و گریستی که چشمانت را آرام آرام از دست دادی و من می ترسم که روزی بیاید که بینایی ات را از دست بدهی و آن روز چگونه خواهی نوشت با کدامین چشم و دیده

بر حال و هوایی که داری من می گریم نه نگو که این گریستن نه از سر دلسوزی و ترحم است ونه چیز دیگر بر روزگارت می گریم که تمام روزهایت بر خلاف آرزوهایت گذشت بر خلاف آنچه که می پنداشتی و تصور می کردی بر تو سخت می گریم که اشتیاق و تمنای وصال یوسف همه شادابی ات را گرفت و تو اینک در جوانی پیر جوانی ات شده ای لابلای گیسوان سیاهت چندین تار سپید می بینم که نشانه پیری زود رس است و تو سعی داری به خودت بقبولانی که این سپیدی از همان روز برفی از همان سوز و سرما و از همان روز عاشقی به ارت برده شده است

آه یوسف یوسف یوسف با من چه کردی تو و من با تو و بی تو چه کنم !!....................

و به قولی :

من باوفا بودم

با من جفا کردی

تنها خدا داند

با دل چه ها کردی

                                                   فاطیما

 


نويسنده: فاطيما مورخ: 88/04/24
|+|

      

                             آرزوهایم همگی قربانی یک تمنا شدند

قبل از اینکه تو سر راهم قرار بگیری من هیچ دغدغه ای نداشتم نه از دلواپسی خبری بود و نه از بیقراری و بی تابی،نه از سرگردانی خبری بود و نه از آوارگی اما وقتی تو آمدی صبر نکردی نماندی و مثل نسیم رفتی من ماندم و دنیایی از دغدغه ماندم در روزگار بی خبری از تو و نمی دانم این کوه دغدغه را کجا ویران کنم کاش بودی تا در آغوشت آرام گیرم و همه دغدغه ام را در آغوشت بریزم ، دیشب کمی آن طرف تر از مهتاب ستاره هایی را دیدم که مدام بیقراری می کردند ناله هایشان به گوش می رسید دلم برایشان سوخت صدای ضجه های ابرها را خوب می شنیدم و بی هیچ قید و بندی آسمان را تنگ در آغوش گرفتم و همه هستی ام را در مستی و شیدایی و شوریدگی مهمان پیاله ای می و شراب کردم و برای ثانیه ای فراموش کردم نبودنت را نیامدنت را نداشتنت را ای مهربانم مهرگانم ، ای همه من و هستی ام  یوسفم

دیشب را من دوباره شکوفه پوشان عشق تو بودم و دیگر هیچ .......................................

نه اول خطم و نه آخر خط ، اگر هم خطی ست بر صفحه زندگی آن هم درهم و پیچیده و خط خطی ست شاید که این آخر خط است که به انسان یادآوری می کند که اول یک خط کجاست و از کجا شروع می شود که به اینجا یعنی آخر خط ختم می شود . امشب را دوباره در امتداد یک دلواپسی خواهم بود که امان از کفم بریده و من به فردا و فرداهایی فکر می کنم که خواهد آمد و از تو خبری نمی آید تمام امرزوهایم فردا شدند و همه امروزهایم را در بی خبری از تو گذراندم برای نفس کشیدن همیشه نفس کم آوردم نفسی که در هوای تو ریخته شود سالهاست که از نیمه شب تلخ و سرد زندگی ام می گذرد و هنوز در کوچه پس کوچه های خاموشی و دلواپسی با دلی تنگ تر از هر چه دلتنگی ست دنبال توام و چشم به راه آن ثانیه ای که برگردی و سر بر شانه های بلندت گذارم و تلافی بوسه ات را به جا بیاورم، برای من تلافی بوسه تو درست مثل به جا آوردن نماز اول وقت است چه لذتی خواهد داشت آن ثانیه به گمانم ماه و خورشید،آسمان و دریا و حتی ستاره ها حسادت خواهند کرد چرا که آنها نتوانستند به وصال هم برسند، میان این همه امواج خاکستری که مدام به طرفم هجوم می آورند نمی دانم چگونه تاب بیاورم و خود را نبازم و اما من هنوز سر پا هستم و با نیرویی عجیب ادامه می دهم هر چه هست عشق توست ، در این ویرانه های دلتنگی تنها امید برگشت توست که زنده ام نگه داشته و کورسویی از امید در آن ته ته های دلم دائم خاموش و روشن می شود نمی دانم این زنجیر اسارت کی و کجا پاره خواهد شد

عشق یعنی من عشق منم که برایت تنگ دلم،دلتنگ آن لحظه ای که برگردی عشق منم و آن ثانیه ای که مدام تب می کنم وقتی کوچک بودم آرزوهای بزرگی داشتم کمی که بزرگتر شدم و قد کشیدم آرزوهایم رنگ گرفتند باز هم بزرگ شدم و قد کشیدم آرزوهایم هم بزرگتر شدند و شکل گرفتند اما آن روز سرد زمستانی آن روز برفی روزی که تو را عاشق شدم تمام آرزوهایم قربانی یک تمنا شدند یک تمنای بزرگ یک تمنای وصف نشدنی تمنایی که تمام آرزوهایم را به زانو واداشت تمنایی که همه آرزوهایم را حقیر و کوچک کرد آرزوهایی که همه رنگ باختند و مقابل این تمنا خاکستری شدند یک تمنای زیبا و شیرین و این تمنا برگشت تو و وصال توست همه لحظات روز و شبم تنها و تنها به امید برگشت تو می گذرد که اگر نبود عشق تو که اگر نبود یاد تو که اگر نبود این همه شور و شیدایی منه فقیرو مسکین منه بی چیز و آواره چه داشتم تمام می کردم این سرنوشت تلخ و سرد را ، مدتهای زیادی ست که در فراقت می سوزم این اجبار نیست لذتی شیرین است که تمام معادلات زندگیم را به هم ریخته، من به هم ریخته تو و عشق توام ای مهرگانم دوریت نبودنت نداشتنت همه من و زندگی و همه معادلات روزمره مرا در هم آمیخته دیگر داشتن از نداشتن به مراتب برایم سخت تر شده شب و روز برایم معنا و مفهومی ندارد هیچ چیز در زندگی ام رنگی برای خود ندارد همه چیز در زندگی ام قربانی شدند فنا شدند خاکستر شدند بدون اینکه خود بخواهم خود انتخاب کنم همه می دانند چه بر سرم آمده و اما هنوز سرزنشم می کنند آنها نمی دانند عشق چیست آنها عشق را درک نکردند هر چه بوده برایشان هوس بوده و زودگذر چند صباحی خوش بودند و بعد از مدتی دوباره خود را سرگرم به اصطلاح خود عشقی دیگر کرده اند این نامی است که خود گذاشتند یعنی عشق اینقدر حقیر است یعنی عشق اینقدر بی آبروست که هر کس بیاید و سرگرمی هایش را به پای عشق بریزد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه نه نه عشق فقط یک بار سراغ آدمی می آید و بس بقیه سرگرمی و دلگرمی ست من هم اگر عاشقی ام سرگرمی بود تا به حال فراموش شده بود و خود را چون دیگران سرگرم و دلگرم می کردم من عشق را خوب فهمیدم و درک کردم آنقدر که از الفبایش هم گذشتم .......................................

                                    

                                                    فاطیما 

 


نويسنده: فاطيما مورخ: 88/04/12
|+|

                                                   View Full Size Image

                                         عطش بوسه

اگرعاشقی رسوایی است من رسواترینم

خواب عجیبی بود و اما من هنوز نشانه های سوختگی را از پس دیوارهای دلواپسی و انتظار می بینم سوختگی که از درد بود و دردمندی و کسی را نبود که مرهمم باشد، در منتهای صبر بر صبوری ام گریستم که چه آرام بودم همچون نسیم و دم بر نیاوردم هق هق ام را همیشه فرو بردم و آنجا فریاد زدم آنجا بیداد کردم و کسی فریاد بی امان و خاموشم را نشنید و نفهمید چه بر سرم آمد این همه سال

چه شورانگیزم من و چه زیبا تو را نغمه نغمه می سرایم یاد و نام و عشقت مرا بالاتراز حتی اوج می رساند نوشتم آری همیشه از همان نقطه ای که نسیم عطرت در وجودم پیچید نوشتم همان جایی که ماه در وجودم شکوفه کرد در همان نقطه ای که خداوند بهترین زیباترین و عزیزترین هدیه را به من داد  آری تو را، یاد تو را، مهر تو را، عشق تو را...................

روزی تعبیر خوابم را خواهم یافت این را دیشب در خلوت و سکوت با ماه در میان گذاشتم شما که جای خود دارید روزی خواهد رسید که بدانم این خواب چه تعبیری دارد که اینگونه مرا در خود فرو برده و آن روز من خورشید، ماه و تمام ستاره ها را به پیشباز تو خواهم آورد و سرمست و مغرور به میزبانی تو در خواهم آمد، کجایی مهربانم کجایی نازنینم دلتنگی بد جور امانم را بریده دلم بد جور هوایت را کرده تمام آه و افسوس روز و شبم این است که ای کاش آن روز همان روز تولد عشق همان روز زمین خوردنم همان روزی که سرنوشتم در وجود تو گره خورد و دیگر باز نشد روزی که عمق نگاهت همه مرا سوزاند و خاکستر کرد روزی که تقویم زندگی ام برای همیشه ثابت ماند و دیگر ورق نخورد روزی که الفبای عشق را بهتر از هر عاشق و معشوقی از بر شدم و آموختم روزی که تمام غرور و سرمستی ام را به یکباره در مقابل چشمان محجوب و مردانه تو از دست دادم من هم تو را بوسیده بودم که حالا بعد از گذشت این همه سال به دلم نماند اما دوباره می گویم اگر تو را بوسیده بودم عطشم برای دیدنت بیشتر از این بود

من وقتی تو را با جان و دل عاشق شدم آسمان با چنان سوزی رو به دریا کرد و گفت : نکند خدای ناکرده سرنوشت این دو هم مانند من و تو باشد و به وصال نرسد آسمان عاشق دریاست هر روز او را می بیند و سلامش می دهد وقتی دلتنگ می شود قلب دریا را بارانی می کند وقتی خشمگین است طوفانی اش می کند اما هیچ وقت نمی تواند به دریا برسد قصه این دو هم مثل خورشید و ماه است که هیچ گاه نمی توانند به هم برسند این را تقدیر می گوید از دست من و شما خارج است راستی می دانید اگر قرار بود ماه و خوشید به هم برسند چه می شد ؟

میلیاردها قلب می بایست قربانی در آغوش کشیدن این دو معشوق می شد، آری آسمان رو به دریا کرد و گفت خدا نکند سرنوشت این دو مثل ما باشد، آن روز برفی و زمستانی خبر عاشقی فاطیما چنان زود پخش شد که تمام ستاره ها به حیرت در آمدند و برای چند ثانیه ای خاموش شدند خورشید به زردی گرایید ماه اشک چکاند و قاصدک مرثیه کرد چه روز سختی بود خدا برای کسی چنین ثانیه هایی را رقم نزند ثانیه هایی که ذره ذره از وجودم را سوزاند از یاد نمی برم رفتن یوسفم را مثل نسیم آمد و رفت آنقدر آرام آمد و آنقدر زود رفت که نتوانستم سیر ببینمش آنقدر زور رفت که نتوانستم حتی ببوسمش و سالهاست که در این حسرت تلخ مانده ام

و اینک من به خوابی می اندیشم که شاید می رود تا به تعبیرش نزدیک شود

چه بی تاب وصل توام بی تاب روزی که باشی و من در سایه ات باشم تو باشی آفتاب هم باشد ماه و ستاره هم باشد و وصال ما را به تماشا بنشینند زمزمه عاشقی و رسوایی من همه جا را پر کرده هر شب همراه با این زمزمه تمام ذرات عالم با من همصدا می شوند و پژواک زیبای نجوایشان در هفت آسمان غوغایی به پا می کند که تماشایی ست

چقدر از التهاب و شوق می لرزم من همه هستی ام را به پای آن لحظه ای می دهم که برگردی و بیایی اما گزافه گفتم تو همه هستی منی و من مرثیه ای تلخ و دردناکم همه تمنای من ریختن هوایی در نفس توست آنجایی که باشی و با هم نفس تازه کنیم در کنار این همه شوق و تمنا اندوهی مدام در جان و روحم می جوشد و چگونه شعله های این التهاب زبانه می کشد و می سوزاندم

 

                    View Full Size Image    فاطیما  View Full Size Image

 


نويسنده: فاطيما مورخ: 88/02/30
|+|

                          

                                                          View Full Size Image

                                            View Full Size Image     

 

سلام عزیزان و همراهان همیشگی فاطیما باز هم منم راوی مرثیه

قول داده بودم راز عاشقی فاطیما را برایتان فاش کنم عمرم قرار به بودن شد و فرصتی در خلوت و سکوت شب که برایتان شرح مرثیه کنم ذره ذره می گویم و شما هم ذره ذره حس کنید و ببینید نهایت عشقی که به وصال نرسید چگونه است فقط خواهشی دارم از شما عزیزانم که شما هم مثل منه راوی خلوت و سکوت را انتخاب کنید برای فهمیدن این راز نه صدایی باشد و نه هیاهویی تا عمق این درد را درک کنید تصمیم گرفتم وب دیگری تهیه کنم که تنها و تنها یک پست بیشتر نداشته باشد که این راز در آن وب هم فاش خواهد شد همراه با ترانه تقدیر با صدای شادمهر که آدرس آن این است :

                             www.harsal.blogfa.com

 اما نظرات خودتان را در همین پست نیمه گم شده برای فاطیما بگذارید، با فاطیما همنوایی کنید وقتی راز را خواندید و بگویید اگر جای فاطیما بودید چه می کردید

پس در ادامه مطلب راز عاشقی فاطیما را بخوانید

 

 

                         


ادامه مطلب

نويسنده: فاطيما مورخ: 88/02/01
|+|

 

اگر عمری قرار باشد

 

و خدا نوبت نفس کشیدن دوباره را دهد

 

در سال جدید یعنی سال 1388

 

راز عاشقی فاطیما را فاش خواهم کرد

 

خوب می دانم مشتاقید که بدانید یوسف کیست

 

به امید آن روز همه شما را به آغوش مهربان و دوست داشتنی خدا می سپارم

 

مواظب خود و دلهایتان باشید

 

فاطیما  

 


نويسنده: فاطيما مورخ: 87/12/13

 

      آشفته بازاری ست 

                          این عجوزه هزار داماد 

                                                دنیا را می گویم.........

 

     و من سرگشته و حیران  

                                مانده میان شعله های آتش 

    آرام و آهسته 

                       پیر جوانی ام می شوم 

    تمنای وصل  

                      اشتیاق وصال 

                                      دلواپسی و انتظار 

               این است حکایتم

                                      این است روایتم

 

                                      فاطیما

 

 


نويسنده: فاطيما مورخ: 87/12/13

   

  سلام

 سلام واسه همه شما

امسال هم داره تموم میشه یه سال رو با تموم بدیا و خوبیاش گذروندیم شما رو نمی دونم اما امسال واسه من پر از تجربه بودش یعنی پرتجربه ترین سال زندگیم بودش نسبت به یه سری مسائل یقین کامل پیدا کردم

امید که سال آینده، سال وصال باشه اگه یادتون باشه توی آخرین پستم سال قبل همین آرزو رو واسه هممون کردم و نمی دونم کودوم یک از شما به وصال عشقتون رسیدین اگه رسیدین که مبارک باشه و اگه نه باز هم دعا میکنم که سال بعد سال وصال باشه واسه هممون لحظه سال تحویل رو ، همو از یاد نبریم واسه هم دعا کنیم بیاین خودمونو اون لحظه قلم بگیریم و فقط واسه بقیه دعا کنیم

شادی، سلامتی ،نشاط ، طراوت،موفقیت و تمنای هر چه خوبی رو از خدا واستون دارم

از یادم نبرین لحظه سال تحویل

                                                       فاطیما

 


نويسنده: فاطيما مورخ: 87/12/09
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه










Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie