![]() |
![]() |
|
|
هنوز دلتنگتم یوسفم باید برم سفر یه سفر شاید نسبتا طولانی سفری که شاید برگشتی توش نباشه بایستی یه جورایی خودمو توی این سفر پیدا کنم من فاطیما رو سالهاس که گمش کردم من فاطیما رو یه عمره که از دسش دادم و هر چی می گردم پیداش نمی کنم بایس برم یعنی تعیین شده که برم اختیار با خودم نیستش یه چیز غیر ارادی یه نیروی عجیب داره منو به جلو هل میده بایس فاطیما رو پیداش کنم بایس از این سرگردونی نجاتش بدم بایس از این بلاتکلیفی درش بیارم بایس این کوله بار مملو از استرس و اضطراب و نگرانی و دلواپسی رو بتونم از شونه های خسته و لرزونش پایین بذارم نمی دونم چی پیش می یادش...................... چی میشه................................ اصلا چی به سرم میادش............................ سالم بر می گردم یا نه........................................... زنده بر می گردم یا نه............................................... اگه از این سفر سلامت برگشتم که میام و از خجالت همه شما دوستای عزیزم در میام که البته جز یه کامنت چیزی از دستم بر نمی یادش و اگه رفتم و دیگه بر نگشتم بیاید و مدام نوشته هامو بخونید آره بخونید و بدونید و به همه بگید که هیچ کی مثه فاطیما عاشقی نکردش، که هیچ کی مثه فاطیما عشق رو نفهمیدش، که هیچ کی مثه فاطیما عشق رو درک نکردش، که هیچ کی مثه فاطیما سرگردونی رو حس نکردش که فاطیما زندگی نکرد این عشق بودش که فاطیما رو زندگی کرد، فاطیما اونقدر ارزش داشتش که عشق با همه وسعت و بزرگیش اونو نفس می کشیدش، آره به همه بگید که من چی کشیدم و از عشق چی به سرم اومدش واسم دعا کنید یادتون نره یادتون بمونه که بهترین کامنتا رو من واستون گذاشتم یادتون بمونه که زیباترین و قشنگترین کامنتا رو من واستون گذاشتم یادتون بمونه که دردناکترین کامنتا رو من واستون گذاشتم این گفته خود شماهاس خودتون اومدین و گفتین حرف من نبودش و نیستش که اگه کامنتام خوب بودش واسه خاطر لطف شماها بودش که اگه نوشته هام زیبا بودش واسه خاطر نظرات خوب شماها بودش...................... فرصت کمه اما می دونم صبر شماها زیاده ، فدای صبر همگی شما فدای خستگی چشم هاتون که همیشه نوشته های پیچ تو پیچ و زیاد منو می خونین منو ببخشین می دونم همیشه زیاد نوشتم خسته شدین خوب دیگه بایس برم...................... بایس بار سفر ببندم............................. بایس چمدونم رو ببندم................................ بایس برم شاید که توی این سفر بتونم ردی یا نشونی از یوسف گیر بیارم فقط....................................................... فقط............................................................ فقط................................................................... می خوام بگم مواظب خودتون باشین خدا رو فراموشش نکنید که هر چی بلا به سرمون میادش از فراموشی خدا هستش خدا خدا خدا خدا خدا خدا
فدای مهربونیاتم خدا جونم فاطیمای دل شکسته
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
17 Jun 2008ساعت 2:11 توسط فاطيما |
|
|
منم آن دخترک کبریت فروش مثل آن دخترک کبریت فروشی که دائم کبریتش را روشن می کرد تا ببیند آنچه را که ممکن است دیگر نبیند منم اینگونه شده ام هر شب در این سکوت فرو رفته در عمق ثانیه های ترک خورده با وجود دلی شکسته و دیدگانی خسته تر از هر چه خستگی ست برای دیدن خاطره ها از سر دلتنگی و گذاشتن مرهمی بر زخمهای کهنه شده ام کبریتی روشن می کنم و در فضای دلواپس اتاقم قلم دلتنگم را نیز بدست می گیرم و می نویسم آنچه را که باید نوشت آنچه را که هست آنچه را که حقیقت است و دیگر هیچ ، شما بگویید که من کجای زندگی اشتباه کرده ام کجای زندگی ام لنگ است کجای لحظاتم مبهم، کجای دقایقم پیچیدست، کجای این ثانیه های گریان است، خلوتم را خلوت پر درد مرا خلوت سرد و تلخ مرا ورقات کاغذ،یک قلم،شمعی نیمه جان و یاد و عشق تو پر می کند و دیدگان گریانی که سالهاست چشم انتظار تو هستند دیدگانی که روز به روز ضعیف تر می شوند و دیگر شناختن از نشناختن برایم سخت تر است .روزهای زیادی ست که از گیر کردن دلم در شاخه نگاهت می گذرد و حساب تمام این روزها دیگر از دستم بیرون رفته که بیشتر از ستاره هایی است که هر شب شمرده می شوند تا نم خوابی سراغ چشمان خسته ام بیاید،آی دل لرزان و دربه درم آی دل دیوانه ام آی دل سرگردانم آی دل بیقرار و بی تابم آی دل دلواپسم آی دل شکسته و خرد شده ام این همه سال این همه عمر با من چه کردی تو و چه آوردی بر سرم چگونه تو را ببخشم که هر چه می کشم و هر چه به سرم می آید از توست از تو و دردی که دارم، خدایا کاش عمر دنیا به سر می آمد دنیایی که خالی از تمنا های به وصال نرسیده ست فایده ای هم ندارد آی دل زخمی من چقدر شکستی و باز هم صبور بودی تا کی تا کجا، از این آدمهایی که هنوز در یاد گرفتن الفبای عشق مانده اند و ادعای عشق و عاشقی دارند دلم می گیرد اینها همه چیز را به پای عشق می ریزند حتی هوس های جوانه زده شان را ، بدانید بفهمید درک کنید وبگویید به همه کسانتان که عشق را فاطیما دانست و فهمید، بگویید که فاطیما از الفبای عشق گذشت بگویید فاطیما الفبا را کاملا حفظ است و اگر اراده کند می تواند چندین حرف دیگر به حروف الفبا اضافه کند حروفی که حتی زیباتر قشنگتر و ساده تر از بقیه حروف الفبا باشد، حروفی که دل همه تان را به درد بیاورد حروفی که اشک همگی تان را بیرون بریزد،حروفی که خواب راحت را از شما بستاند،حروفی که مرثیه بیقراری هایم را برایتان مثنوی کند،حروفی که حدیث دلتنگی هایم را برایتان شرح دهد . همیشه با خودم فکر می کردم چرا دیوانگان را به زنجیر می کشند و چرا همه از آنها فراری اند و حالا رسیده ام به این حقیقت که دیوانگان را به بهانه دانستن، درک بالا و فهمیدن زیاد دیوانه می خوانند دیوانگان از بی عدالتی عاقلان دیوانه و به اینجا کشیده شده اند دیوانگان آرام تر از عاقلان هستند دیوانگان انسان هایی فهمیده و با شعورند که از بی ترحمی عاقلان اینجا مانده اند............................................................
فاطیما ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
12 May 2008ساعت 7:33 توسط فاطيما |
|
|
رگ فاصله
روزی تیشه به ریشه خود خواهم زد این را خوب میدانم، از نگاه هرزه ی خیابانها چقدر دلم می گیرد دیگر نجابت ندارند جورایی ترس و وحشت دارند کوچه ها و خیابانها دیگر نگاهشان پاک و معصوم نیست دیگر نمیتوان با آرامش قدم برداشت دیگر صدای خش خش برگها حس نمی شود همه چیز رنگ مصنوعی به خود گرفته آه دلم چه سخت می گیرد. اینجا من بی تو سخت شکنجه می شوم دائم کم می آورم مدام به در بسته میخورم، در این برزخ سرد دل شکسته تر از خود ندیدم دلهای شکسته زیادی دیدم که بعد از چند صباحی مرهمی یافتند و دوباره به دلی دل سپردند که آن دل هم در پی دل و دلهای دیگری است اما من هیچ گاه تحت هیچ شرایطی نتوانستم و نخواستم به دلی دل بسپارم ، که تمام دلهایی که به سویم کادو پیچ می شوند همه دست خورده هستند و این مرا دردناک می رنجاند. سالهاست که به رگ فاصله بسته شده ام فاصله ای که خرد و خاکسترم کرد فاصله ای که تمام غبار غمم از آن است،سالهاست که با زخم زبانها دوست و رفیقم کاش بودی تا که با حرفهایت مرهمی گذاری بر زخمهایی که مدام بر وجودم می گذارند این انسانهای بی رحم، زخمهایی که روز به روز کهنه تر و عمیق تر می شوند. نبودنت کار دلم را روزی تمام خواهد کرد مثل چراغی کهنه به پت پت خواهم افتاد و صدای تیک تیک قلبم مثل خطی صاف رفتنم را روشن خواهد کرد و من بار سفر را برای همیشه خواهم بست و به جایی خواهم رفت که دیگر از بیقراری و دلواپسی و انتظار خبری نباشد ، هر چند که نبودنت خود برایم خاموشی مطلق است و بس، در این بی خوابی های شبانه باز دلواپس و بی تابم و در این بی خبری تا سپیده بیدارم جان کندن دلم را هر شب می بینم و حس می کنم و نفسهایی که مدام کم می آورم و چون صبح می شود امید دیدنت جان تازه ای به دل شکسته و خسته ام می دهد. مهربانم آرامش روح و تنم یوسف رفته ام کاش به دیدارم بیایی که تنهایی بد جور شکنجه ام می دهد با وجود کسان زیاد باز بی کسم چون تو را کم دارم چون تو را ندارم، کسی حال و روز مرا نمی داند کسی نمی فهمد بر من چه می گذرد بخدا صبورتر از خودم ندیدم آرام تر از خودم ندیدم هر کس جای من بود غوغا می کرد انقلاب می کرد اما من اما من اما من............... من در انتهای صبوری به منتهای صبر رسیده ام و ندیدم کسی این اندازه صبور باشد که من هستم و مانده ام پاداش این همه صبر چیست ؟ خودتان را خسته نکنید من می گویم................................................................. که پاداش آن فقط خون دل خوردن است و به پای این تمنا مردن.................................... برای چند لحظه مرا ببخشید اشک مجالم نمیدهد................................................................... . . . . درونم غوغایی بر جاست همیشه غمم را پشت خنده هایم پنهان کردم و هیچ گاه نخواستم با کسی قسمتش کنم بار سنگین این درد را سالهاست که تنهایی به دوش می کشم، منه مجنون، دل زده از هر چه لیلی ام دلم از همه چیز و همه کس گرفته همه را مقصر می دانم، من دارم آهسته و آرام پیر جوانی ام می شوم به قلم فاطیما چهارشنبه نیمه شب ساعت ۰۰:۴۰ دقیقه خسته تر از قبل
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
23 Apr 2008ساعت 0:50 توسط فاطيما |
|
|
سالم تحویل نشد
با خودم عهد کردم در سال جدید کمی مسیر نوشته هایم را تغییر دهم بسیاری از شما دوستان و رفیقان راه از من چنین خواسته بودید، اما باور کنید هر چه کردم نتوانستم آخر من بهتر از این بلد نیستم یعنی راستش را بخواهید جور دیگری نمی توانم بنویسم اولین باری که نوشته هایم را آقای علی اکبر سلیمان پور نویسنده توانای کشورمان خواند میدانید به من چه گفت : نوشته هایت عالی ست خیلی خوب است نوع قلمت شیوا روان و سادست اما فقط به درد خودت میخورد باور کنید وقتی این جمله را شنیدم خندیدم حقیقتا نوشته هایم فقط به درد خودم میخورد چرا که یک نویسنده واقعی می بایست از نوع قلمش در رابطه با درد و زخم مردم جامعه بنویسد اما من فقط برای دل خودم می نویسم من هستم و همین نوع قلم که اگر نوع نوشتنم شما را غمگین می کند و می رنجاند از من خرده نگیرید از روزگار خرده بگیرید و گله کنید که مرا چنین بار آورد نوشته هایم زمانی تغییر خواهد کرد که نیمه گم شده ام را بر بالین ببینم، فقط مرا به عطر وجودتان و نم اشکی که گوشه ی چشمانتان از سر دلتنگی حلقه می زند ببخشید ، فدای بخشش همه شما . . . . . . خدایا خدایا خدایا سال نو تحویل شد،بهار با تمام زیبائیش از راه رسید چلچله ها همه برگشتند بوی عطر بهار نارنج همه جا را پر کرده اما سال من تحویل نشد سال من در همان ثانیه ای که یوسف را عاشق شدم تحویل شد و در همان ثانیه ماند و دیگر تحویل نشد دیگر تحویل سال را ندیدم دیگر تحویل سال را حس نکردم من دیگر بهار را حس نکردم من همچنان همان فاطیمای سرگردانم همان فاطیمای بیقرار و بی تاب همان فاطیمای خسته و دلتنگم.......................... سلام یوسف عزیزم سلام یوسف مهربانم سلام یوسف زیبایم سلام یوسف رفته ام سلام یوسف نیامده ام سلام از اول بهار سلام از اول سال سلام از اول اردیبهشت سلام از کوچه های دلتنگی سلام از درختان پر عطری که همیشه مستم می کنند و تو را یادم می اندازند آخر تو عطر بهار نارنج را برایم داری هنوز دلتنگ توام هنوز چشم انتظارم تا بیایی هنوز شب زنده دار آمدن و رسیدن توام، هنوز غوغا و آتش درونم بر جاست هنوز در تب تو میسوزم هنوز دلم لک زده برای بوییدن عطر تنت هنوز بی تابم برای سر نهادن روی شانه های بلندت هنوز بیقرار توام. چقدر دلم از بی تو بودن رنج می برد چقدر دلم هوای با تو بودن را دارد،حرفهای ناگفته بسیار دارم حرفهایی که دل سنگ را هم تکان می دهد حرفهایی که پشت کوه را سخت می لرزاند ، من هیچ وقت سهمم را از عشق ندانستم که چیست و نفهمیدم که چرا اینگونه تو را عاشق شدم که عمری ست می سوزم و نمی توانم دم برآرم. غم سنگین این سرنوشت تلخ همه چیز را از من گرفت و من باختم تمام آنچه که داشتم و دیگر چیزی برای باختن و از دست دادن ندارم من دنبال آرامشم آرامشی که هیچ وقت نداشتم هر شب با چشمانی خیس و بارانی و با دلی شکسته و خسته تر از آسمان می بارم و تو را از خدا تمنا دارم تو که همه چیز منی تو که نیمه گم شده منی . برای دیدن و یافتنت همیشه تن به دل بیابان دادم و جز خشکی لب و تاول پا چیزی نصیبم نشد که تمام سنگ و خار و خاشاک بیابان گواه هستند آنها شاهدان خوبی هستند ، زمانی که مرا به جرم برتری دل و احساس بر عقل به پای میز محاکمه کشاندند آنها گواهی دادند که بر سر من چه آمد و من چه کشیدم آنها شهادت دادند که من هیچ گاه نتوانستم جز عشق یوسف عشقی را بپذیرم آنها بی تکلف و صادقانه گفتند تمام آنچه را که می بایست بگویند و از هیچ چیز نترسیدند . یوسفم کاش بودی کاش بیایی تو اگر بودی من این همه دردمند نبودم من این همه دربه در نبودم تو اگر بودی دیگر چشمانم خیس و بارانی نبود تو اگر بودی من همسفر غربت و غم نبودم . تو اگر بودی دیگر کسی جرات نداشت مرا سرزنش کند تو اگر بودی دیگر کسی مرا دیوانه نمی دانست و دیگر کسی انگشت دیوانگی به طرف من دراز نمی کرد دیگر کسی در دلش به من نمی خندید دیگر کسی مرا مسخره عشق نمی کرد تو اگر بودی من به همه ثابت می کردم که هنوز عشق ناب را می توان یافت به همه می گفتم که عشق خالص هنوز پیدا می شود که هنوز عاشقی شخصیت دارد که هنوز عاشقی حرمت دارد . تمام ثانیه هایم را با تو سر می کنم زخمی که تو بر وجودم گذاشتی و رفتی کاری تر از آن است که حتی فکرش را هم بکنی در این حصار پر درد مانده ام بی آنکه خبری از تو داشته باشم یا که کسی از تو خبری برایم بیاورد چند روزی ست دلشوره عجیبی دارم احساس می کنم بیماری خدا نیاورد آن لحظه و ثانیه ای را که تو بخواهی از بیماری رنج ببری من برای تو فقط خوبی و شادی را می خواهم به قول احسان خواجه امیری : هر چی آرزوی خوبه مال تو هر چه بیقراری ست مال من این دلشوره را هم به پای انتظار می گذارم و تو را می سپارم به همان خدایی که حافظ من و توست و دعا میکنم همیشه شاد باشی فاطیما چشم انتظارت تا بیایی
فاطیما |
|
+ نوشته شده در
7 Apr 2008ساعت 4:46 توسط فاطيما |
|
|
یک مشت گل واسه همتون
دو هفته بیشتر به عید ، تحویل سال جدید و پشت سر گذاشتن تموم اون چه که داشتیم و نداشتیم نمونده، تو خیابون که برید شور و حال عجیبی رو می بینید همه دارن میرن و میان و میخرن عوض میکنن میفروشن هر کی به یه نحوی، فقط واسه اینکه در عرض نیم ثانیه یک سال به سال بعدی تحویل میشه، این به نوعی خوبه اینکه به پیشواز بهاری میریم که پر از طراوت و شادابیه اینکه سالی رو شروع میکنیم که مصادف با فصلیه که میگن به تموم فصلا فخر میفروشه اینم خیلی خوبه اما تا حالا شده هر سال مونده به عید به جای اینکه بیفتیم تو خیابونا واسه خرید، راه بریم توی خیابون و کوچه هایی که واسمون آشناس و همه جا رو خوب ببینیم که شاید سال دیگه ندیدیم که شاید بهمون فرصت دیدین دوباره ندادن که شاید نتونستیم تحویل سال رو ببینیم. تا حالا شده قبل از عید بریم به بلندترین نقطه شهرمون و از اونجا همه جا رو زیر نظر بگیریم که مثلا داریم کجا زندگی میکنیم که توی این یه سال که پشت سر گذاشتیم چه کارایی میتونسیم انجام بدیم و ندادیم چه دلایی رو میتونسیم به دست بیاریم و این کار رو نکردیم چه لبایی رو میتونسیم بخندونیم و نخندوندیم چقدر میتونسیم قدمای خوشکل ورداریم ورنداشتیم چقدر میتونسیم واسه دل همدیگه یه منبع ذخیره باشیم از شادی و نشاط اما نبودیم........................ واقعا ماها داریم کجا زندگی میکنیم روزامون رو شب میکنیم و شبامون رو روز، شب و روز هم که دائم در حال جنگ و جدل هستن و سهم هر کودوم از ماها از این دنیا و این زندگی واسه اومدن موندن و رفتن چیه؟ روزای آخر سال که میشه اصلا دلم نمیخوادش بیرون برم از این شلوغی کمی خسته میشم یاد اونایی که اول سال و آخر سال و تحویل سال واسشون یکیه میفتم اونایی که هیچ وقت نتونستن هفت سینشون رو بچینن هیچ وقت نتونستن عیدی بگیرن و عیدی بدن هیچ وقت مسافرت نرفتن توی عید هیچ وقت واسه عیدشون لباس نو نخریدن............................ پدرم یه بار میگفتش دخترم شاید همونا از من و تو خوشبخت تر باشن چون بارشون خیلی سبکه آره این حرف قشنگیه هر چی بار آدم سبک تر باشه راحت تره این آخرین آپم توی سال 1386 هستش توی خرداد بودش که وب لاگم رو زدم و شروع کردم به نوشتن و شماها اومدین و خوندین و نظر دادین نظرای همتون واسم عزیز بودش و هستش نظرایی که منو تشویق به بهتر نوشتن میکرد بعضی دوستا بیش از حد به من لطف داشتن و من میموندم چه جور جبران کنم جز یه کامنت هیچ کار از دستم بر نیومدش مرسی از مهربونی همتون امید دارم که سال جدید واسه همگی شماها سالی مملو از شادی و نشاط و طراوت و موفقیت باشه سالی که به آرزوهاتون برسین پیشرفت کنین سالی که سال وصال باشه واسه هممون یه سال شیرین شیرین مثل یه حبه قند اگه نتونستم بیام جواب کامنتاتون رو بدم منو ببخشید ایشالله بعد از عید میام و تلافی میکنم فقط یه تمنا دارم از همتون از شماهایی که تا قبل از تحویل سال موفق به خوندن این متن میشید: اگه یادتون موند لحظه ی تحویل سال منو یادم کنید واسم دعا کنید از خدا بخواید از این سرگردونی نجات پیدا کنم فدای رنجش قدمای همگی شما فاطیما : 11:55 دقیقه نیمه شب یکشنبه 19 اسفند 1386
گل باشین اما عمرتون جاودان فاطیما
|
|
+ نوشته شده در
10 Mar 2008ساعت 7:30 توسط فاطيما |
|
|
من چتر خودم را می خواهم جای رد پاهایت را هنوز حس می کنم روی برفهایی که برای من و تو می باریدند برفهایی که سفیدی را از دل من و تو به ارث برده بودند،رد پاهایی که در تمام این سالها هنوز هر چه برف و باران می بارد پاک نمی شود،رد پاهایی که تا زیر چترم آمدند و آن جا ثابت ماندند و هر چه گرما و نفس بود همراهت آمد فدای تو و رد پایت،اما دیگر چترم را گم کرده ام و زیر باران زیر آسمان خیس انتظار منتظر آن ثانیه ای هستم که بیایی تا سبز شوم و من شاید تا همیشه تاریخ تا همیشه نفس کشیدن عزادار بمانم سیاه پوش دردی که تمام سلولهایم را شلاق می زند،چه فقیر و مسکین مانده ام زیر باران چترم را گم کرده ام هر چه چتر طرفم می آید باز هم باران را حس میکنم من چتر خودم را می خواهم. گه گاهی به دلم نفرین میکنم که چرا به دل تو دل بست و باخت تمام آنچه که داشت و حال تمام داشته هایش یک چیز است و آن عشق است عشقی که اگر نبود نمیدانم دنیا چه رنگی میشد،دیوانه من مجنون من آواره من که هر روز می نویسم تا دردم را التیام بخشم دردی که چون تار تمام وجودم را به خود گرفته افسوی کجایی که بدانی کجایی که ببینی، به جان عزیزت قسم که از خودم عاشق تر ندیدم عشقی خالص تر از عشق خودم ندیدم هر چه به اصطلاح عشق دیدم ناخالصی داشت کجایی که ببینی کاش همان جا همان بالا بالا ها پیش خدا مانده بودم همه من و دلم آتش است و بس آتشی که خوب میدانم ذره ای از حرارتش سوزنده است تا آن عمیق ترین نقطه دلم که نمیدانم کجاست هم سخت در آتش میسوزد. کجایی هر چه به انتها چشم می دوزم رسیدنت را نمی بینم بخدا گلها در دستانم پوسیدند و خشک شدند همین حالا یکی از این شاخه گلها را جلویم می بینم لای کتابی که عطرش هنوز تازست آن را در دستانم می گیرم حتی خارهای این گل بوی تازگی را می دهند وای وای وای بر احوال من اشکهایم از پی هم بی صدا می ریزند دوباره نفس کم آورده ام احسای خفگی می کنم نمی توانم بنویسم برای چند لحظه مرا ببخشید...................................... نمی دانم از این فصل دلتنگی کی نجات می یابم هر غروب آوازی پر از نغمه های عشق را رو به فصل بهار فصلی که همیشه آرزویش را داشته ام می خوانم شاید که بیایی، تا چشم به هم بزنی ثانیه ها دقیقه می شوند دقیقه ها ساعت،ساعتها روز، روزها هفته،هفته ها ماه،ماه ها سال و به همین سادگی عمر تمام می شود و لحظه ها را غبار سالهای بر باد رفته می گیرد. کجایید چلچله های کوچ کرده شما همیشه طنین آواز غریبم بودید شما که همیشه با کوچتان غمگینم کردید،آه ! چلچله ها از دلم هیچ نپرسید که هر کس حال دلم را می پرسد بیشتر می شکنم بخدا که دق کرده ام به هق هق رسیده ام خسته و گریزانم از این زندگی سرد از این همه بلاتکلیفی و دربه دری از این شبها که دیر صبح می شوند و روزهایی که آنقدر معطل می کنند که شب صدایش در می آید،کاش هزار و یک شب تمنای من به اوج می رسید و تو را می دیدم کاش میشد هر چه ساعت است بشکنم دیگر زمان برایم هیچ معنایی ندارد.............................. چقدر برایت دلتنگم و در این تنهایی چه سخت دست و پا میزنم و چه راحت فرو میروم تو اگر بیایی تو اگر باشی ریشه این تنهایی خشک خواهد شد و تمام گلها فقط برای من سبز خواهند شد،قناری باغ همسایه فقط برای من خواهد خواند،آبشارها به شوق بودنت همیشه آب خواهند داشت،پروانه ها دوباره به باغ بر خواهند گشت،قاصدکها............................. و شمع هایی را که نذر آمدنت کرده ام تا ابدیت برای من و تو خواهند سوخت بی آنکه تمام شوند و این است حدیث من و تو عشق و تنهایی..............................
فاطیما
|
|
+ نوشته شده در
23 Feb 2008ساعت 23:54 توسط فاطيما |
|
|
از آن سوی دل
کاش میشد در این خزان دم کرده کمی آرام گیرم اینجا همه چیز بوی غربت میدهد حتی پروانه هایی که تازه از پیله بیرون می آیند حتی چلچله هایی که قصد پرواز را دارند،اینجا هر چه هست بوی نیستی میدهد آخر تو نیستی و همه هست هایم یعنی هر چه هست و تمام آنچه که دارم بوی غربت و نیستی میدهد.کاش میشد در هیچ زیست و حس نکرد لحظه ها چگونه سخت می گذرند کاش میشد در هیچ زیست و حس نکرد ثانیه ها چگونه در تقاطع دقایق سکوت میکنند تا پروانه هایی که تازه از پیله بیرون می آیند ترس نکنند،کاش میشد تقدیر را دوباره رقم زد من از تولد حرف میزنم از تولد عشقی که با تو جان گرفت و سبز شد، قصیده من مملو از اندوه و فراق است دلم هیچ وقت با کسی یار نبود و هیچ گاه نتوانستم دلم را با عشقهایی که مدام می آیند و می روند همراه سازم یا که قسمت کنم با خود می گویم اگربیایی و ببینی که دلم را کمی با کسی قسمت کرده ام چه خواهی کرد،نمیدانم شاید بشکنی اما این شکستن در کنار آن همه شکستنی که از من و دل و وجودم شده هیچ نیست نه نه نه من نتوانسم دلم را با کسی قسمت کنم راستی تو چگونه جوابگوی این همه شکستگی خواهی بود.؟؟؟؟؟؟ دقایق چه خوب حکایت من و تو را میدانند ای همه قرار دلم ، تو نیستی و من چه بیقرار توام و چه گریانم از نبودنت و چه غریبانه همچون نی نوای تو بر لب دارم و چه تمنای شنیدن صدای تو را دارم...................... همیشه همه دل تنگی هایم را یدک کشیدم و در این خرابه بی گناهی محکوم شدم به برتری دل بر عقل،وجودم را تیغ رنج تنهایی و بیقراری خراش میدهد و من ثانیه به ثاینه خونین تر میشوم دردمند و دردآلود،تنها با تو طلوع خواهم کرد و به روشنایی خواهم رسید تو چه میدانی یوسف مهربانم کجایی که بدانی من هر شب زیر نور ماه بوسه هایم را میان تو و عشق قسمت می کنم و ستاره ها چگونه محو این بوسه ها میشوند و ماه چگونه حسادت میکند و میرود که چند تایی ابر پیدا کند بلکه این جشن را بر هم زند اما میان راه پشیمان شده و بر می گردد. من و چشم و دلم با هم حادثه ها داریم چشمانم همیشه باریدند دلم همیشه طوفانی بود و من آری من آتشفشانی که نمیدانم کی و کجا فوران خواهم کرد و آن وقت این فوران دامن خیلی ها را خواهد گرفت.چه شتابان در جستجوی توام تمام خار و خاشاک و سنگها بر جای پاهایم بوسه میزنند میخواهم فریاد بزنم هر شب ماه با من می گرید حتی صدای ضجه ابری تیره که آن طرف تر از ماه برایم بیقراری می کند را خوب می شنوم او هم برایم می گرید و هزاران نوا در نی شکسته ام می پیچد هر شب ماه وستاره با من همنوایی می کنند آنقدر که خدا را ابر غم می گیرد و خدا هم برایم قطره اشکی از سرناچاری که مبادا دلم از این که هست شکسته تر شود می چکاند یوسف مهربانم کجایی چقدر دلتنگ توام....................................... به آسمان نگاه میکنم چشمانم پر از اشک میشوند وجودم پر از اضطراب است می گویند آسمان عاشق دریاست یعنی تنها معشوقه آسمان است این دریای آبی،آسمان هر روز دریا را می بیند هر روز به دریا سلام میدهد هر وقت دلش می گیرد اشکش را روی دل دریا می ریزد اما افسوس و هزاران افسوس که هیچ گاه نمی تواند به دریا برسد هیچ وصالی نیست و اگر قرار بود آسمان و دریا به هم برسند میلیاردها قلب می بایست قربانی در آغوش کشیدن این دو معشوق میشد یعنی دنیا زیر و رو میشد،پس چه رازی ست میان این عشق و نرسیدن میان این عشق و وصال آسمان هر گاه دلش می گیرد و دلتنگ می شود هر گاه دلش می شکند تا جار نزند و مشتی ستاره و سیاره روی زمین نپاشد تا طوفان به پا نکند آرام نمی گیرد این چه عشقی ست که معشوقه ات را هر روز ببینی اما نتوانی در آغوشش آرام گیری خورشید و ماه هم همین طور آنها هم دو معشوقی هستند که هیچ گاه نمی توانند به هم برسند،شنیده ام و گفته اند که معشوقه واقعی دست نیافتنی ست اما باورش ندارم اگر این طور است عشق به چه درد میخورد و این وصال است که آدمی را هر روز سر پا نگه می دارد
فاطیما
|
|
+ نوشته شده در
24 Jan 2008ساعت 5:43 توسط فاطيما |
|
|
بغض های عاشقانه من ای همه هستی من ، نیستی و تمام هست هایم بوی نیستی و بیهودگی میدهد،تو نیستی و تمام هست هایم تکرای اند،تو نیستی و ...................... دریایی طوفانی ام ، قایقی شکسته که مدام به صخره های زندگی میخورم نه ساحل امنی که خود را به آن برسانم و نه قایقی دیگر که دل خوش کنم کسی مثل من هم سرگردان این سرنوشت است همه شب و روزم را در امید دیدن دوباره تو هستم هر شب که میگذرد با خود فکر میکنم این اشکها برای گریه آخر است و فردا که میشود تو را خواهم دید،اما افسوس که صبح میشود خورشید می تابد صدای گنجشکها همه فضای بیرون را پر میکند صدای ماشینها صدای بچه هایی که منتظر رسیدن سرویس هستند صدای همه چیز و همه کس به گوش میرسد اما از تو خبری نیست از صدای گرمت از هرم نفس هایت از و از ابهت راه رفتنت خبری نیست که نیست و دوباره من هستم واشک و بغض عاشقانه ای که نمیدانم کی و کجا خواهد شکست بغضی که سالهاست راه گلویم را بسته بغضی که نفس کشیدن را برایم سخت کرده بغضی که همیشه در گلو ماند و باز نشد.میان این همه امواج خاکستری که مدام به طرفم هجوم می آورند نمیدانم چگونه خودم را نبازم و نمیدانم با هجم این همه خستگی چگونه است که باز سر پا هستم و زندگی میکنم اما هر چه هست یک نیروی عجیب است نیرویی که اگر نبود من نبودم نیرویی که با تمام سختیها مبارزه میکند نیرویی جادویی که خود خدا هم از آفریدنش در حیرت است : آری من از عشق حرف میزنم از عشقی که خیلی ها حتی در حفظ الفبای آن مانده اند و آن را نمی شناسند اما مدام میگویند که عاشقند و عاشقی میکنند. در این ویرانه های دلتنگی که نمیدانم کجا بر سرم خراب شد و ماندم زیر آوار، آواری که به قدری سنگین است که شانه های مرا لرزان کرده و چگونه است که من به این راحتی تعادلم را حفظ کرده ام آری عشق است عشق. به همان خدایی که تو را آفرید که دوستت بدارم نمیتوانم بی تو سر کنم و همه غم من با بودن تو تمام میشود و ببین که چگونه در این ثانیه های کویری و در این سرنوشت خشک و سرد اسیرم کردی و رفتی و ای کاش میشد دراین ویرانه های دلتنگی کمی باران ببارد کاش از دل کویری ام خبر بگیری کاش چلچله ها دوباره به بام شکسته ام بر گردند کاش میشد ابر و باد و مه و خورشید در این سرنوشت با هم آشتی کنند. اینجا همه چیز بوی غربت میدهد اینجا از در و دیوار مرثیه دلتنگی میریزد اما من تو را ثانیه به ثانیه زندگی میکنم لحظه به لحظه نفس میکشم و جزر و مد عشق و یادت جرعه جرعه به کام تشنه ام آتش میریزد و مرا دردمند تر میکند، من اگر باز هم از اول شروع کنم اگر باز هم از نو متولد شوم باز تو را میخواهم باز تویی فقط تو واینک باز من هستم تنهایی باز من هستم بیقراری و سرگردانی، من اگر پایان تمام ثانیه ها هم باشم یک سویم شب است و سوی دیگر تلخی و سردی و این همه اندوه و اضطراب شاید صبر و صبوری ام را بشکافد و من حوصله ام تمام شود و آن وقت نمیدانم چه خواهد شد. آری من اندوهناک تنهایی خویشم سوگوار بی چیزی و ناچیزی خویش، من مرثیه ای تلخ و سردم که فقط از لبهای ترک خورده خود سروده شده ام و چه خوب می سرایم این اندوه را اما میترسم روزی این اندوه پشت پرچین پلکهایم ذره به ذره غمم را نمایان کند.نمیدانم آسمان دروغ گفت پنجره یا که تقدیر و سالهاست که در پاسخ این سوال پر از غم و اندوه مانده ام و نمیدانم چه کنم ، یوسفم مهربانم ای همه نفس برای زنده ماندنم، من خاموشم و روشنی تو را هر شب در دلم جشن میگیرم راستی نکند تو خاموشی مرا جشن گرفته ای ؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
2 Jan 2008ساعت 19:25 توسط فاطيما |
|
|
+ نوشته شده در
20 Dec 2007ساعت 23:10 توسط فاطيما |
|
|
همه عاشقانه هایم برای توست........................ تویی که نمی دانم کجایی ، تویی که نمی دانم چه می کنی ، تویی که نمی دانم چه بر حال و روزت می گذرد اما من عاشقانه دوستت دارم و همه دل و وجودم را در گرو عشق و یادت گذاشته ام و مانده ام چه قضاوتی بکنم تا به این عاشقانه ها لطمه ای نخورد البته خوب می دانم که اگر قضاوتی هم باشد قضاوتی عاشقانه است . مگر می شود از عشق قضاوت کرد و آن وقت این قضاوت عطر و بوی عشق ندهد نه نه نه نه هر گز نمی شود . خسته ام خسته ی این همه درد و غربت، خسته ی این همه دلواپسی و دل نگرانی ، خسته ی این همه بی تابی و بیقراری و چگونه است که با وجود این همه خستگی باز هم از تو و عشقت لبریزم و سرریز ، مگر نه این است که همه این بیقراری ها و بی تابی ها از نبودن توست و من تا همیشه تاریخ و تا همیشه نفس کشیدنم چشم انتظارت میمانم و تو چه میدانی بر من خسته دل چه گذشته و می گذرد.دلم دریایی طوفانی ست،طوفانی همراه با برف و بوران و تگرگ ، دلم تنهاست بی تو ، دلواپسم برای همه ثانیه های نبودنت برای همه دقایقی که می آیند و باز بی تو باید بگذرانم. کوله بارم سنگین تر از هر چه سنگینی ست وشانه های لرزانم لرزان تر و خمیده تر از هر چه افتادگی ست. می گویند باران که ببارد هر چه هست می شوید و با خودش می برد،اما سالهاست که بر من باران می بارد نه خستگی هایم را با خودش برد و نه دلواپسی هایم را ، نه بیقراری ام را و نه تنهایی ام را هر چه بود و هست همین کوله بار است که پر از خستگی ست و تنها مهمان دل تنهایم اشک است که از غم نبودن و نیامدنت همیشه با من است تو دیگر حتی گریه بغضم را هم در آورده ای،دلم همیشه زیر باران این اشکها لرزید و لرزید و تو نبودی دلم سالهاست که سرما خورده و مدام سرفه می کند و هر چه می گذرد سرفه هایش عمیق تر و طولانی تر می شود تو نیستی تا در آغوشم گیری تا که از گرمای وجودت از یاد ببرم هر چه سردی و تلخی ست. بهار را که حس نکردم همه من و وجودم پاییز بود ، وجودی که پر از زخم است زخمهایی که بر من همچون شلاق نواخته می شود.خدایا ! هق هق این دل شکسته دیگر جانم را به آتش کشیده تاب ندارم و این اشک ها چقدر هستی مرا می گدازد و من سوخته تر از آنم که لهیب دل بی شکیبم را تاب بیاورم . فضای محزونی ست اینجا و اشکهای بی صدایی که حتی خدا هم نمیبیند....................... (آه منوببخش خدا جون که زمونه وادارم میکنه این جور بگم) تقویم زندگی ام بی تو هنوز تحویل را نچشیده است،اینجا در این اتاق در این هیاهوی شب تکیه به دیوار دارم نفس کم آورده ام دستم را روی قلبم می گذارم چقدر تند تند می زند اشکها فرصتم نمی دهند تا بلند گریه کنم به هق هق افتاده ام فشارم پایین آمده است دستم را به لبه صندلی می گیرم و به سختی از جایم بلند می شوم آرام آرام به طرف پنجره می روم پرده را کنار می زنم همه جا ساکت است همه خوابیده اند انگار شهر به کلی مرده است سرم را به شیشه تکیه می دهم چقدر سنگین است چند روزی ست که سردرد دارم چشمانم را می بندم تو را یاد می کنم وجودم آتش می گیرد تمام سلولهایم درد می کند چقدر به شانه هایت نیاز دارم شانه هایی که پناه امنم بود شانه هایی که افتخاری بزرگ بود دلم می خواهد فریاد بزنم دلم می خواهد همه را بیدار کنم همه آنهایی را که آرام خوابیده اند همه آنهایی که در خواب ناز فرو رفته اند پنجره اتاقم را باز می کنم چه سوزی می آید دهانم را باز می کنم برای فریاد زدن اما دیگر صدایی نمانده برایم تمام صورتم از اشک پوشیده شده،آسمان را به سختی میبینم نگاه می کنم آسمان ابری ست و من چقدر دلم هوای باران دارد و چقدر دلم می خواهد پا برهنه در باران راه بروم آنقدر که دیگر راه برگشتی نباشد ، آنقدر که دیگر فراموش کنم کجا زندگی میکنم ، آنقدر که از یاد ببرم کی به دنیا آمده ام هیچ چیز خوشحالم نمی کند هیچ چیز حال و هوایم را عوض نمی کند اما با همه این اوصاف جزو بهترین ها هستم در خوب و خوشحال نشان دادن خود. مهربانم عزیز دلم ، من سوالی ساده ام و تو جوابی سخت و مشکل که هیچ گاه نیافتمش .همه آسمانم را در چشمان زلال تو دیدم و دیدم که ستارگان چگونه برای روشن کردن این آسمان تند تند نور می پاشیدند و دیدم که ماه با همه طنازی اش چگونه بی ریا روشن کرد این آسمان را . تو همه منی و اگر بگویم که دلم پیش توست دروغ گفته ام میدانی چرا ؟ چون تو خود دل منی چند ماه دیگر هم سال 86 به پایان میرسد سالهایی که هر روزش برایم دیر و سخت گذشت،سالهایی که نفهمیم چگونه گذشت سالهایی که بر خلاف آرزوهایم گذشت و من هم چنان در غربت این کوچه های تنگ چشم انتظارم که بیایی و این کوله بار را از من بگیری و بر زمین گذاری ، چشمانم را باز می کنم و می بینم که باران می بارد دستانم را زیر قطرات باران می برم دستانم خیس می شوند آنها را به صورتم می کشم کاش بودی که با آب باران صورت تو را هم خیس می کردم پنجره را می بندم و به اتاق باز می گردم و دوباره............................ دلتنگم برایت یوسف مهربانم............................. فاطیما
|
|
+ نوشته شده در
7 Dec 2007ساعت 22:13 توسط فاطيما |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو را نخواهم بخشید به خاطر تمام لحظه هایی که آمدند و رفتند و من بی تو سخت گذراندم،تو را نخواهم بخشید به خاطر تمام ثانیه هایی که آمدند و رفتند و من جز اشک چیزی مهمانم نبود.....................
فاطیما : غروب روز چهارشنبه |
| پیوندهای روزانه |
|
برای تو می نویسم آن لحظه که بیایی کوچه های دلواپسی شاید وقتی دیگر باورم کن انتظار عاشقانه ها آرشیو پیوندهای روزانه |